این وبلاگ نامی ندارد
parvarsh.loxblog.com.بر سنگ مزارم ننویسید که او تنها بود بنویسید بهترین دوست تنهایی بود
قالب وبلاگ
نويسندگان
چت باکس



 

اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم، هی می‌گفت: علی جان تویی، هی می‌گفتم: ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز می‌گفت: رضا جان تویی مادر، می‌گفتم: نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم: آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم.

اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد.

 

نکته: چه مادر و پدرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایی که چشم انتظار یه تماس

[ سه‌شنبه 06 فروردین 1392 ] [ 11:54 ] [ parvarsh ]

 

دوستی، نوشته بود : یادت باشه بهشت زیر پای همه ی مادران نیست هرزنی لیاقت اسم یدک کش مادر رو نداره. بهشت رو به بها میدن نه به بهانه ...

در جواب نوشتم :

اگه مادری حتی فقط فرزندی رو - فقط و فقط - به دنیا بیاره ... اون فرزند تا آخر عمرش مدیون مادرشه ...

9 ماه از خون مادر خورده و نوشیده و مواد زاید بدنش رو فرستاده تو خون مادر تا مادر تصفیه اش کن و در بدن گرم و نرم مادر زندگی کرده و کلی زحمت بهش داده و موقع بدنیا اومدن چندین روز و ساعتهای زیاد ، دنیا رو جلوی چشمش تیره و تار کرده ... به نظرتون برای فرزندش، مادر بهای کمی پرداخت کرده ...

این رو چی میشه گفت ؟

بهاست یا بهانه ...

 

 

 

دوستی، نوشته بود : یادت باشه بهشت زیر پای همه ی مادران نیست هرزنی لیاقت اسم یدک کش مادر رو نداره. بهشت رو به بها میدن نه به بهانه ...

در جواب نوشتم :

اگه مادری حتی فقط فرزندی رو - فقط و فقط - به دنیا بیاره ... اون فرزند تا آخر عمرش مدیون مادرشه ...

9 ماه از خون مادر خورده و نوشیده و مواد زاید بدنش رو فرستاده تو خون مادر تا مادر تصفیه اش کن و در بدن گرم و نرم مادر زندگی کرده و کلی زحمت بهش داده و موقع بدنیا اومدن چندین روز و ساعتهای زیاد ، دنیا رو جلوی چشمش تیره و تار کرده ... به نظرتون برای فرزندش، مادر بهای کمی پرداخت کرده ...

این رو چی میشه گفت ؟

بهاست یا بهانه ...

 

[ سه‌شنبه 06 فروردین 1392 ] [ 11:52 ] [ parvarsh ]
 

 

 

رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!


تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی
[ سه‌شنبه 06 فروردین 1392 ] [ 11:49 ] [ parvarsh ]
 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:34 ] [ parvarsh ]
[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:23 ] [ parvarsh ]

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !


استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او


چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود؟

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:20 ] [ parvarsh ]

سلامتی استادی که سرجلسه امتحان دید برگم سفیده،اومددرگوشم

گفت نگران چی هستی؟اسمتو بنویس بقیش بامن!
.
.
.
.
..
.
.
.
.

.
(ولی حیف بیدارشدم بقیه خوابمو ندیدم... )


[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:05 ] [ parvarsh ]

 کد قالب پيچك دات نت (710) - پارسی بلاگ

 

[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 11:12 ] [ parvarsh ]

خدای من به بزرگی تمام دنیاست چرا باید از دشمنی ناچیز مثل تو بترسم

تو مگه شیطانی بیش هستی ؟ ترس نداری ، بمیر من از تو نمیترسم چون

قدرتی بی نهایت با منه من خدارو دارم و تو نداری من ایمان به کلامی دارم

که تو نداری من قدرت جذب قویترین نیروهارو دارم و تو نداری من میتونم موفق

بشم و تو شکست میخوری بهت قول میدم من میتونم میتونم من میتونم میتونم

من پیروزمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 10:15 ] [ parvarsh ]
 

 

دنیا سیاه ، آدما سیاه ، درختا سیاه ، مامان و بابا و داداشا سیاه ، همه جا سیاه همه جا تاریک مثل شب

پس خدایا توام باید سیاه باشی که اینطوری همه چیزو به رنگ سیاه نقاشی کردی .اما نه خدای من

سفیده به رنگ برف ، سفید و زیبا به رنگ ابر به رنگ کبوترها . اها حالا فهمیدم این آدمای بدجنس آبرنگ

خدارو دزدیدند و تمام نقاشی خدارو بهم ریختند حالا منم قاطی کردم نمیدونم چی و کی چه رنگیه .یه نفر

بیاد به من کمک کنه تا بتونم رنگهای واقعی رو پیدا کنم نمیدونم اما یادم میاد یه روزی که خیلی کوچیکتر

بودم دنیا آبی بود درختا سبز بود مامان به رنگ تمام زیباییها بود بابا به رنگ خدا بود . و خلاصه نقاشی

دنیای من پراز رنگهای شادو زیبا بود اما نمیدونم یه دفعه چی شد شاید وقتی یه کمی بزرگتر شدم

تازه فهمیدم و شناختم که چهره ی واقعی آدما اون چیزی نبود که من میدیدم اره تازه فهمیدم نباید فکر

کرد همه ی آدمهای دنیا مهربون و خوب هستند نه که نباشند ،بودند اما دوستی با شیطون بده اونارو

بد کرده بود مثل خودش، حالا من غمگین و تنها شدم از این رنگهای سیاه و تاریک دلم میگیره نمیخوام

دنیام به رنگ سیاه باشه .دلم برای رنگای شاد رنگین کمان تنگ شده خیلی تنگ شده خدایا یه بارون

محبت بفرست بذار رنگین کمان عشق رو دوباره تو دنیا ببینم نذار بیش از این دلم بمیره

[ چهارشنبه 16 اسفند 1391 ] [ 10:09 ] [ parvarsh ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز ورودتون به این وبلاگ رو خوش آمد میگم و امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون اومده باشه. خواهشا افتخار بدید و به هر کدوم از این موارد که دوست دارید نظر بدید تا از نظراتتون استفاده کنیم. با تشکر ابراهیم
موضوعات وب
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران